داستان های زیبا و آموزنده (بخش دوم)

آخرین به روزرسانی 11 تیر 1401 زمان مطالعه 6 دقیقه / 54 بازدید
داستان های زیبا و آموزنده

چه کسی را میشود پیدا کرد که به داستان های زیبا و آموزنده علاقه ای نداشته باشد!؟ داستان های جالب و خواندنی آنقدر جذاب هستند که هر مخاطبی با هر سن و سالی را به وجود بیاورند. پس ما بین این قصه های جالب و کوتاه جستوجو کردیم و 5 تا از بهترین و جذاب ترین حکایت های کوتاه و آموزنده را انتخاب کردیم تا شما از خواندن داستان های زیبا و آموزنده این مطلب نهایت لذت را ببرید؛ پس این داستان های جالب و کوتاه و اموزنده را به هیچ عنوان از دست ندهید.

داستان های زیبا و آموزنده

داستان و حکایت های پند آموز چیزی در دل خود پنهان کرده اند که با مطالعه آن ها، جرقه ای در ذهن و زندگی انسان ها ایجاد می شود؛ جایی که ما به دنبال تجربه های سخت و طولانی هستیم تا چیزی از زندگی یاد بگیریم، در حالی که این داستان و حکایت های آموزنده در عین سادگی و کوتاه بودن، آنقدر پندآموز و جذاب هستند که می توانند ما را چند پله در زندگی جلو بی اندازند و راهنمایی کنند، به شرطی که ما هم به عمق این داستان های زیبا و آموزنده فکر کنیم و به این داستان های جالب واقعی کوتاه سطحی نگاه نکنیم.


پربازدیدترین : داستان های کوتاه و انگیزشی


داستان ها و حکایت های جالب چندین سال در ذهن ما می ماند و شاید هیچ وقت آنها را فراموش نکنیم، در حالی که ما همیشه در معرض حجم بالایی از اطلاعات هستیم و هیچ یک را هم در بلندمدت به خاطر نمی آوریم، پس اگر به این داستان های جذاب و کوتاه به چشم راهنمایی و پندآموزی نگاه کنیم، مطمئنا چیزهایی زیادی در بین آن هاست که می توانیم یاد بگیریم. بی معطلی برویم به سراغ لیست 5 تایی حکایت های کوتاه و آموزنده مجله نیمکده؛

1. سرنوشت

داستان های جالب و کوتاه

در طول یک نبرد مهم، یک ژنرال ژاپنی تصمیم به حمله گرفت؛ حتی با اینکه تعداد ارتش او بسیار کمتر بود. او مطمئن بود که آنها پیروز خواهند شد، اما مردانش پر از تردید بودند. در راه جنگ، در یک زیارتگاه مذهبی توقف کردند. ژنرال پس از نماز خواندن با مردان، سکه ای بیرون آورد و گفت؛ الان این سکه را می اندازم. اگر خط باشد، ما برنده خواهیم شد. اگر شیر باشد. جنگ را از دست خواهیم داد.

سرنوشت اکنون خود را نشان خواهد داد. او سکه را به هوا پرتاب کرد و همه با دقت تماشا کردند که فرود آمد. خط بود. سربازان چنان خوشحال و پر از اعتماد به نفس بودند که به شدت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند! بعد از جنگ، یک ستوان به ژنرال گفت؛ هیچ کس نمی تواند سرنوشت را تغییر دهد. ژنرال در حالی که سکه را به ستوان نشان داد که دو طرف آن خط بود، پاسخ داد؛ حق با شماست!

پیام اخلاقی : این ما هستیم که سرونشت را رقم میزنیم یا حداقل در رقم زدن آن نقش بسزایی داریم.

2. پروانه و پیله

داستان های جالب و خواندنی

شکاف کوچکی روی یک پیله ظاهر شد. مردی ساعت ها نشست و با دقت به تقلای پروانه برای بیرون آمدن از آن شکاف کوچک پیله نگاه کرد. سپس پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید که او خسته شده بود و نمی توانست به تلاش ادامه دهد.


پیشنهاد مطالعه : دانستنی های عجیب ولی واقعی


مرد تصمیم گرفت به موجود کمک کند. شکاف را با قیچی باز کرد. پروانه به راحتی از پیله بیرون آمد، اما بدنش کوچک بود و بال هایش چروکیده بود. مرد به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت که ببیند بال های او برای محافظت از بدنش باز شده است. اما این اتفاق نیفتاد! در واقع، پروانه باید روی زمین می خزید تا آخر عمرش، چون هرگز نمی توانست پرواز کند.

مرد مهربان متوجه نشد که خداوند محدودیت پیله و همچنین مبارزه برای خروج پروانه از آن را ترتیب داده است تا مایع خاصی از بدنش خارج شود تا او را قادر به پرواز کند. گاهی اوقات مبارزه تنها کاری است که باید انجام دهیم. اگر خداوند برای ما زندگی آسان و بدون هیچ مشکلی فراهم کرده بود، فلج می شویم، نمی توانستیم قوی شویم و نمی توانستیم پرواز کنیم.

پیام اخلاقی : برای آسودگی، آرامش و راحتی در آینده، باید الآن مبارزه کنیم و دست از تلاش برندازیم تا به موفقیت برسیم؛ آن زمان است که طعم موفقیت و راحتی را احساس خواهیم کرد.

3. هدف زندگی

داستان های جالب واقعی کوتاه

خیلی وقت پیش امپراتوری بود که به سوارکارش گفت که اگر بتواند بر اسب خود سوار شود و هر قدر که دوست دارد مساحت زمینی را طی کند، امپراطور به او مساحت زمینی را که طی کرده را می دهد. مطمئناً، سوارکار به سرعت بر روی اسب خود پرید و با حداکثر سرعت ممکن سوار شد تا آنجا که می توانست زمینی را طی دهد.

او به سواری و سواری ادامه داد و اسب را تازیانه زد تا هر چه سریعتر برود. وقتی گرسنه یا خسته بود، دست از کار نمی کشید زیرا می خواست تا آنجا که ممکن است منطقه ها را طی کند. به جایی رسید که منطقه قابل توجهی را پوشانده بود و خسته بود و در حال مرگ بود.


حتما بخوانید : بهترین کارتون های نوستالژی


سپس از خود پرسید؛ چرا اینقدر به خودم فشار آوردم که این همه زمین را به دست آورم؟ اکنون در حال مرگ هستم و فقط به یک منطقه بسیار کوچک نیاز دارم تا خودم را دفن کنم! داستان فوق شبیه به سفر زندگی ما است. ما هر روز به سختی فشار می آوریم تا پول بیشتری به دست آوریم، قدرت و شهرت پیدا کنیم.

ما از سلامتی، گذراندن وقت با خانواده و به آنها غافل هستیم از زیبایی های اطراف و سرگرمی هایی که دوست داریم قدردانی کنیم. یک روز وقتی به گذشته نگاه می کنیم، متوجه می شویم که واقعاً به آن اندازه نیاز نداریم، اما آن وقت نمی توانیم زمان را برای چیزهایی که از دست داده ایم به عقب برگردانیم. زندگی کسب درآمد، کسب قدرت یا شناخت نیست. زندگی قطعا تنها کار نیست! کار فقط برای حفظ زندگی ما لازم است تا از زیبایی ها و لذت های زندگی لذت ببریم.

زندگی تعادل بین کار و بازی، خانواده و زمان شخصی است. شما باید تصمیم بگیرید که چگونه می خواهید زندگی خود را متعادل کنید. اولویت های خود را مشخص کنید، متوجه شوید که چه چیزی می توانید مصالحه کنید اما همیشه اجازه دهید برخی از تصمیمات شما بر اساس غرایز شما باشد. خوشبختی معنا و هدف زندگی، تمام هدف وجودی انسان است. اما شادی معنای زیادی دارد.

پیام اخلاقی : زندگی تعادل است و شاید زندگی همین لحظه هایی است که در مسیر دستیابی به چیزهایی که دوست داریم، خرج می کنیم!

4. من فقط عملکردم را بررسی می کردم

قصه های جالب و کوتاه

پسر بچه ای به داروخانه رفت، دستش را به یک کارتن نوشابه برد و آن را به سمت تلفن کشید. روی کارتن رفت تا بتواند دکمه های گوشی را در دست بگیرد و به سمت تلفن رفت. صاحب مغازه مکالمه را گوش می کرد.

پسر پرسید؛ خانم، می توانید به من کار بدهید. من به کار جهت کوتاه کردن چمن شما نیاز دارم؟ زن پاسخ داد؛ من برای کوتاه کردن چمن کسی را دارم. خانم، من چمن شما را به نصف قیمت کسی که الان چمن شما را کوتاه می کند انجام می دهم.

زن پاسخ داد که از شخصی که در حال کوتاه چمن او بود بسیار راضی است. پسر کوچولو پشتکار بیشتری پیدا کرد و به او گفت؛ خانم، من حتی پیاده‌ رو شما را جارو میکنم، بنابراین روز یکشنبه زیباترین چمن‌زار را در کل ساحل پالم، فلوریدا خواهید داشت.

دوباره زن جواب منفی داد. پسر کوچولو با لبخندی بر لب، تلفن را قطع کرد. صاحب مغازه که گوش می داد به همه مکالمه، به سمت پسر رفت و گفت: “پسرم … من از رفتارت خوشم می آید؛ من آن روحیه مثبت را دوست دارم و دوست دارم به تو کاری پیشنهاد دهم.

پسر کوچولو پاسخ داد؛ نه ممنون؛ من فقط با شغلی که داشتم عملکردم را بررسی می کردم. من کسی هستم که برای آن خانم کار می کنم، داشتم با او صحبت می کردم!

پیام اخلاقی : اگر کارتان را درست انجام دهید، نیاز به نگرانی نیست.

5. موفقیت – سقراط

داستان های جذاب و کوتاه

مرد جوانی راز موفقیت را از سقراط پرسید. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد او را در نزدیکی رودخانه ملاقات کند. آنها یکدیگر را ملاقات کردند. سقراط از مرد جوان خواست تا با او وارد رودخانه شود.


توصیه سردبیر : لیست کتاب هایی که قبل از مرگ باید خواند


هنگامی که آب تا گردن آنها بالا رفت، سقراط مرد جوان را غافلگیر کرد و به سرعت او را در آب فرو برد. پسر برای بیرون آمدن تلاش کرد اما سقراط قوی بود و او را آنجا نگه داشت تا زمانی که پسر شروع به آبی کبودشدن کرد.

سقراط سر پسر را از آب بیرون کشید و اولین کاری که مرد جوان کرد این بود که نفس عمیقی بکشد و نفس عمیقی کشید سقراط از او پرسید: وقتی آنجا بودی بیشتر از همه چه می خواستی؟ پسر جواب داد؛ هوا.

سقراط گفت؛ راز موفقیت همین است! وقتی به همان اندازه که هوا را می خواستی موفقیت را می خواهی، آن وقت به آن می رسی! هیچ راز دیگری وجود ندارد.

پیام اخلاقی : مسیر رسیدن به موفقیت، تنها تلاش و سخت کار کردن است.

امیدوارم از این داستان های زیبا و آموزنده نهایت لذت و استفاده را برده باشید و به عمق پیام اخلاقی هر کدام حداقل 1 دقیقه فکر کنید.

بین این حکایت های پند آموز و کوتاه که باهم خواندیم، کدامیک شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟

حتما در بخش زیر نظر بدید و همچنین هر سوال یا ابهامی در خصوص داستان های زیبا و آموزنده داشتید، در بخش ارسال دیدگاه ها بنویسید تا اگر سوال مناسبی برای این مقاله بود، سوال شما را با نام و مشخصات خودتون وارد محتوا کنیم!!!!!

مقالات مربوط
ارسال دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.